دیدار نوروزی رئیس اداره ارشاد آمل با خانواده شهید عبدالله اپرناک
19 فروردين 1397 ، دیدگاه 0
رئیس اداره فرهنگ وارشاد اسلامی آمل باتفاق مسئول بسیج هنرمندان ، مسئول بسیج رسانه ورابط خانه مطبوعات با خانواده شهید عبدالله اپرناک دیدار وگفتگو کردند .

به گزارش خبرنگار پایگاه خبری کمال آنلاین ؛ رئیس اداره فرهنگ وارشاد اسلامی آمل باتفاق مسئول بسیج هنرمندان ، مسئول بسیج رسانه ورابط خانه مطبوعات با خانواده شهید عبدالله اپرناک دیدار وگفتگو کردند .

امیر امیر نیا رئیس اداره فرهنگ وارشاد اسلامی آمل با بیان اینکه دیدار و سرکشی مسئولان از خانواده شهدا یک وظیفه و توفیق الهی است گفت: همه ما از نعمت انقلاب اسلامی برخوردار هستیم و به برکت جانفشانی شهدا و صبوری خانواده های معظم آنان ما امروز این اقتدار و عزت را در سطح دنیا داریم.
وی بیان کرد: شهدا با نثار جان خود اهداف والایی داشتند که اعتلای ارزش های بلند اسلامی و پاسداری از میراث گرانبهای انقلاب از مهم ترین آرمانهای شهداست.

دراین دیدار مادر شهید اپرناک خاطراتی را از شهید بازگو کردند و گفت : قبل ازشهادت دوکبوتر به خانه مان می آمدند پدر شهید با دان پاشیدن به آنها غذا می داد وبا آنها گفتگو می کرد واین کبوترها شاید همدم ومونس او بودند وحرفهای اورا گوش می دادند وزمانی که عبدالله درکردستان به شهادت رسید درروز تشیع جنازه درمنزلمان بودند وبر روی تابوت شهید پرواز می کردند وما به خیال اینکه که اینها رفتند ودیگر برنمی کردند دیدیم درمراسم چهلم وسالگرد شهید همان دوکبوتربه منزل ما آمدند .شاید باورتان نشود که با بیان گفتن خاطره شهید اشگ از چشم های خبرنگاران جاری می شد.

وی افزود : زمانی که گلوله‌ای به ایشان اصابت کرد به من الهام شد و متوجه شدم و بلند شدم، اصلا حواسم نبود که جبهه هستم یا منزل اما وقتی از خواب بلند شدم دیدم در منزل هستم.

وی اشاره کرد : تقریبا 41 روز از شهادت عبدالله گذشته بود و ما از آن بی‌خبر بودیم از جدم و همچنین حضرت زینب(س) خواستم به من صبر دهد، پس از اینکه جنازه را آوردند از بستگانم خواهش کردم تا مانع دیدن فرزندم نشوند و به آنها گفتم حتی اگر جنازه فرزندم خاکستر باشد باید آن را لمس کنم.

مادرشهید به بیان خاطره دیگری از شهید اشاره کرد وگفت : بعداز شهادت وآوردن جنازه شهید به منزل دستم رازیر سر شهید قراردادم وبا او نجوا می کردم وبا این عبارت که رفتی ومرا تنها گذاشته وبه آرزویت که شهادت بود رسیدی دیدم که لبخند به من زد وباز لب خودش رابست .

 

دیدگاه خودتان را ارسال کنید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

             

دیدگاه   0