نابغه هایی که به بیراهه رفتند
18 مرداد 1395 ، دیدگاه 0

فرانکشتاین شخصیت غیرواقعی و ترسناک سینماست. او دکتر دیوانه ای بود و در کارش به نقطه ای رسید که حاضر شده بود از احساسات معمولی چشمپوشی کند. او کارهای وحشتناکی انجام می داد و استانداردهای اخلاقی را برای رسیدن به  موفقیت زیرپا می گذاشت. در زندگی واقعی آدم هایی بوده اند که به خاطر کارهای عجیبشان به نام «نابغه های دیوانه» معروف شده اند.

1- فرانکشتاین واقعی

یوهان کانراد دیپل در قرن هفدهم در کشور آلمان و در قلعه ای به نام فرانکشتاین متولد شد. او سخنگو و پزشک ماهری بود. دیدگاه های جنجالی دیپل گاهی اوقات به شدت مردم را خشمگین می کرد تا حدی که آنها می خواستند او را بکشند. اما چون سخنگوی ماهری بود دوباره با کمک زبان چرب و نرمش دل مردم را به دست می آورد. او کیمیاگری را به صورت تفننی انجام می داد اما در طول زمان وقتی عمل پاتروشیمی در محافل کیمیاگری محبوب شد فعالیت خود را در این زمینه بیشتر کرد. پاتروشیمی درواقع علمی است که ادعا می کند با استفاده از راه حل های شیمیایی به درمان بیماری ها می پردازد.
 

نابغه های دیوانه

کیمیاگران مشتاق پیدا کردن اکسیر جاودانگی بودند به همین دلیل دیپل برای پیداکردن این اکسیر تلاش های زیادی کرد که منجر به درست کردن روغن دیپل شد. این روغن از تقطیر تخریبی استخوان های حیوانات درست می شد و دیپل ادعا می کرد که از آن می توان برای درمان بیماری های مختلف استفاده کرد. از آزمایشگاه او همیشه بوهای بد و ناخوشایندی به مشام می رسید و به همین دلیل مردم فکر می کردند او روی اجساد آزمایش می کند تا بتواند روح آنها را به زندگی برگرداند. شایعاتی که درباره آزمایش های وی روی اجساد انسان ها وجود داشته الهام بخش شکل گیری شخصیت افسانه ای داستان فرانکشتاین بوده است.
 



2- نابغه دیوانه

اگرچه این دانشمند واقعی پیش از اختراع ترانزیستور درگذشت اما تسلا درست به همان شکلی که امروز ما از کامپیوتر استفاده می کنیم، از مغز ترسناکش کار می کشید. درواقع او اختراع هایی را طراحی و آزمایش می کرد که تنها در خیالش وجود داشتند. خوش سرشار تسلا با نیروی بسیار قوی تمرکز در او همراه شده بود که هم مایه خوشبختی او بود و هم مایه شکنجه اش. او به عنوان مخترع رادیو بی سیم و ژنراتورهای AC که کلید آغاز عصر الکتریک به شمار می رود، شناخته می شود. روی همچنین به عنوان نابغه دیوانه نیز نشاخته می شد زیرا بسیار کم می خوابید و از بدن خود به عنوان ابزاری رسانا برای نمایش دستاوردهایش در جمع استفاده می کرد.
 

نابغه های دیوانه

وسواس تسلا نیز به عدد 3 معروف است. درواقع او باید همه چیز را در مجموعه هایی سه تایی انجام می داد. با توجه به اینکه برقراری ارتباط با آدم های معمولی برای او دشوار بود.
 



3- بمب های خفاشی

در طول جنگ جهانی دوم، وزارت دفاع آمریکا طرح بسیار عجیب و غریبی به اسم پروژه ایکس- ری که شامل بمب هایی شبیه خفاش بود دریافت کرد. هدف آن بود که بسته های بمب خفاشی به صورت خاموش حمل شود و بعد به صورت بمب های خوشه ای روی ژاپن فرود بیایند، آنها در موقع فرود روشن می شدند و روی اهداف مشخصی گسترش پیدا می کردند. به هر حال وقتی این پروژه به مرحله اجرا رسید اوراق آن دور انداخته شد و پروژه بمب خفاش هرگز اجرا نشد.

این طرح زاییده افکار دندانپزشکی به نام لیتل آدامز بود. او برای گذراندن تعطیلات به غارنوردی در نیومکزیکو رفته بود و با دیدن میلیونها خفاش که در غار پرواز می کردند این ایده به ذهنش رسید و در نهایت موفق شد طرح خود را برای پژوهش در کمیته دفاع ملی تصویب کند. این کمیته یادداشتی از رییس جمهور دریافت کرد که در آن نوشته بود «این مرد دیوانه است»
 



4- زنده کردن مرده

در اواخر قرن 18 همه مجذوب «لوریجی گالوانی» شده بودند. او به مردم نشان داد بارهای الکتریکی می تواند باعث ایجاد حرکت در عضلات حیوانات حتی آنهایی که مرده اند بشود. او با دادن شوک الکتریکی به پاهای قورباغه مرده ای موفق شد دوباره او را زنده کند و به همین دلیل معروف شد.
 

نابغه های دیوانه

کمی بعد اندرو ایره، دکتر اسکاتلندی آزمایش را روی جسد قاتلی انجام داد. او میله های آهنی را به قسمت های مختلف بدن جسد چسباند و بعد به صورت خشونت آمیزی به او شوک الکتریکی داد تا دوباره زنده شد. اما چهره اش به طرز وحشتناکی تغییر کرد و کج و کوله شد و بیشتر شاهدان از آن مکان فرار کردند و تعدادی از آنها از ترس بیهوش شدند. ظاهرا کیلد سال بیچاره بعد از اعدام دچار مرگ کامل نشده بود.
 



5- قاتل زنجیره ای

در اوایل قرن 19، «رابرت ناکس» یکی از خوشنام ترین پزشکان انگلستان بود. او یکی از پیشگامان علم آناتومی بود که از طریق تشریح اجساد، آناتومی را برای دانشجویانش تدریس می کرد، اما در نهایت او با این اجساد به مشکل برخورد و برای همیشه خوشنامی اش لکه دار شد. ناکس دو همکار داشت که آنها مرتکب 16 قتل شدند و اجساد مقتولان را برای مطالعه و تشریح پیش ناکس می آوردند اما قاتلان زنجیره ای بالاخره در سال 1828 دستگیر شدند.
 

نابغه های دیوانه

در آن زمان، مطالعه روی اجساد تازه در جهان پزشکی قابل قبول بود و به همین دلیل ناکس از همدستی در این قتل ها تبرئه شد اما او برای یک دوره 10 ماه هیچ گزارشی مبنی بر اینکه اجسادی که روی آنها مطالعه می کند به قتل رسیدند به پلیس نداده بود و در نهایت در سال 1832 به عنوان کسی که این قتل ها را هدایت می کرده شناخته شد.
 



6- کاشتن بچه در کود

«پاراسلسوس» یک دانشمند سوییسی- آلمانی بود که در قرن 16 زندگی می کرد و در زمینه های پزشکی، زیست شناسی و شیمی به موفقیت های زیادی دست پیدا کرده بود. او در آزمایشات سم شناسی خودش به این نتیجه رسید که تزریق دوز بسیار کم مواد سمی می تواند در بهبود بعضی بیماری ها موثر باشد و از مواد معدنی برای درمان بیماری ها استفاده می کرد. به طوری که بیشتر تفکرات درمانی پارسلسوس امروزه پذیرفته می شود. او دوست داشت گاهی اوقات کارهای عجیب و غریب اسرارآمیز و حتی کیمیاگری کند.
 

نابغه های دیوانه

4 سال قبل از مرگش در سال 1537 نامه ای به برادرش نوشت و در آن به بعضی از اسرار کیمیاگری که طی سال ها آزمایش به دست آورده بود اشاره کرد. جالب ترین دستورالعمل او در نامه، فرمول ساخت یک نوزاد از طریق کیمیاگری و کود است بود!
 



7- حیات جاودانی

«الکساندر بوگدانف» دانشمند بود که در آزمایشاتش به دنبال زندگی جاودانه می گشت و تحقیقات خودش را روی خون انسان متمرکز کرد. در سال 1926 او از اعتبارش برای تاسیس یک موسسه انتقال خون استفاده کرد و موفق هم شد.

بوگدانف معتقد بود که اگر دائما به بدن خون جدید تزریق کند باعث برگشت جوانی می شود و این کار به طور عمر کمک می کند و نتیجه آن جاودانگی انسان است. بوگدانف از بدن خودش برای انجام آزمایشاتش استفاده می کرد و چندین بار به بدنش خون تزریق کرد.
 

نابغه های دیوانه

او در یادداشت هایش ادعا کرده بود که با این کار موفق شده طاسی خود را از بین ببرد و بینایی اش بهتر شده اما بقیه دانشمندان آن زمان با او موافق نبودند. بالاخره در سال 1928 بوگدانف بعد از اینکه خون فردی را که به مالاریا مبتلا بود به خودش تزریق کرد درگذشت.
 



8- تزریق خون به مرده

دکتر رابرت کورنیش یک نابغه بود و اگر دانش خود را برای کمک به بشریت به کار می گرفت، می توانست جهان را به سمت بهتر شدن ببرد اما متاسفانه او در نظریات خودش غرق شد. او مطالعات بی وقفه خودش را در دهه 1930 شروع کرد، کورنیش مطمئن بود وقتی انسانی می میرد اعضای داخلی بدنش از کار می افتد برای همین فکر می کرد که اگر بلافاصله بعد از مردن یک دوز داوری انعقاد خون به مرده تزریق کند، داور مثل یک ماشین در بدن حرکت می کند و باعث گردش مجدد خون و احیای دوباره انسان می شود.
 

نابغه های دیوانه

بخش عجیب و غریب داستان وقتی بود که کورنیش موفق شد با این روش دو سگ را زنده کند. پس از آن، رضایت یک محکوم به مرگ را گرفت که پس از به دار کشیده شدن، او را به دنیا برگرداند، اما مسئولان قضایی کالیفرنیا به خاطر ترس از فرار متهم در صورت موفقیت آزمایش، جلوی آن را گرفتند.
 



9- جنایت موشی

کارنی لندیس یک دانشجوی دیوانه بود. لندیس معتقد بود همه انسان ها برای انتقال احساساتشان باید حالت های مشابهی برای نشان دادن خشم، ترس، شادی و غم درچهره شان داشته باشند. او خطوطی به روی ماهیچه های عضلانی صورت داوطلبان کشید و به بررسی تغییر این حالات پرداخت و آنها را ثبت کرد اما برای به دست آوردن نتایج دقیق تر، لندیس واکنش های قوی تری از آنچه داوطلبان از خود نشان می دادند لازم داشت، به همین دلیل تصمیم گرفت برای آخرین بخش آزمایشاتش حالات چهر آنها را موقع کشتن موش ثبت کند. در نهایت دوسوم از داوطلبان این کار را انجام دادند، اگرچه نظریه لندیس اشتباه بود متاسفانه لندیس هرگز نفهمید که می توانست آزمایش خود را در جهت جالب تری پیش ببرد.
 

نابغه های دیوانه



10- شکنجه کودکان

وندل جانسون- روانشناس دانشگاه آیووا- بود که برای آزمایشات وحشتناکش در سال 1939، به عنوان یک دانشمند دیوانه شناخته شد. این آزمایشات به «مطالعه هیولایی» مشهور بود. او با تجربیاتی که از درمان کودکان به دست آورده بود می توانست لکنت را به شیوه ای خاص درمان کند. جانسون و دانشجوی کارشناسی ارشد او به نام «ماری تودور» برای پیدا کردن این تکنیک ها تلاش های زیادی کردند و متاسفانه تلاش های آنها نوعی جنایت در مورد تعدادی از بچه ها بود.
 

نابغه های دیوانه


آنها 22 بچه یتیم را که نیمی از آنها به لکنت زبان مبتلا بودند انتخاب کرده و به دو گروه 11 نفری تقسیم کردند. گروه «خوش شانس» تحت گفتاردرمانی مثبت قرار گرفتند و بعد از گذشت چند ماه آن تعداد از بچه هایی که در این گروه لکنت زبان داشتند موفق شدند عالی و روان صحبت کنند، اما گروه «بدشانس» بچه هایی بودند که به مدت 6 ماه از طریق بلندگو هر روز به طرز بدی تحقیر می شدند، لکنت زبان این بچه ها بیشتر شد و بسیاری از آنها برای تمام عمر دیگر نتوانستند درست صحبت کنند.

از آنجا که جانسون فرد مشهوری بود این آزمایش برای مدت ها نخفی نگه داشته شد تا اینکه در سال 2001 مردم متوجه این قضیه شدند و 6 نفر که مورد آزمایش قرار گرفته بودند از دانشگاه آیووا به خاطر آسیب های روانی که دچارش شده بودند شکایت کردند و یک میلیون دلار به آنها به عنوان خسارت پرداخت شد.

دیدگاه خودتان را ارسال کنید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

             

دیدگاه   0